جستجو در سایت
حدیث روز
امام صادق ‏عليه السلام : مَن أرادَ اللَّهُ بِهِ الخَيرَ قَذَفَ في قَلبِهِ حُبَّ الحُسَينِ‏عليه السلام و حُبَّ زيارَتِهِ كسي كه خدا خيرخواه او باشد ، محبّت حسين و شوق زيارتش را در دل او مي‏اندازد بحار الأنوار ، ج 98 ، ص 76 .
اوقات شرعی


حضرت سیدالشهدا (ع) از زبان عمان سامانی (از عرفای قرن دهم) که به صورت کشف و شهود واقعه را تماشا نموده و در قالب شعر در آورده است

در بيان عنانگيري خاتون سراپرده عظمت و کبريايي حضرت زينب خاتون، سلام الله عليها که آن يکه تاز ميدان هويت را ، خاتمه متعلقات بود و شرذمه يي از مراتب و مقامات آن ناموس رباني و عصمت يزداني که در عالم تحمل بار محنت ،کامل بود و وديعت مطلقه را واسطه و حامل، بر مذاق عارفان گويد: ا
خواهرش بر سينه و بر سر زنان ؛ رفت تا گيرد برادر را عنان
سيل اشکش بست بر شه راه را ؛ دود آهش کرد حيران شاه را
در قفاي شاه رفتي هر زمان ؛ بانک مهلاَ مهلاش بر آسمان
کاي سوار سرگران کم کن شتاب ؛ جان من لختي سبکتر زن رکاب
تا ببوسم آن رخ دلجوي تو ؛ تا ببويم آن شکنج موي تو
شه سراپا گرم شوق و مست ناز ؛ گوشه چشمي به آن سو کرد باز
ديد مشکين مويي از جنس زنان ؛ بر فلک دستي و بر دستي عنان
زن مگو مرد آفرين روزگار ؛ زن مگو بنت الجلال ، اخت الوقار
زن مگو خاک درش نقش جبين ؛ زن مگو دست خدا در آستين
باز دل بر عقل مي گيرد عنان ؛ اهل دل را آتش اندر جان زنان
ميدراند پرده اهل راز را ؛ ميزند با ما مخالف ساز را
پنجه اندر جامه جان مي برد ؛ صبر و طاقت را گريبان مي درد
هر زمان هنگامه اي سر مي کند ؛ گر کنم منعش فزونتر مي کند
اندر اين مطلب عنان از من گرفت ؛ من از او گوش او زبان از من گرفت
مي کند مستي به آواز بلند ؛ کاينقدر در پرده مطلب تا به چند؟
سرخوش از صهباي آگاهي شدم ؛ ديگر اينجا زينب اللهي شدم
مدعي گو کم کن اين افسانه را ؛ پند بي حاصل مده ديوانه را
کار عاقل رازها بنهفتن است ؛ کار ديوانه پريشان گفتن است
خشت بر دريا زدن بي حاصل است ؛ مشت بر سندان نه کار عاقل است
ليکن اندر مشرب فرزانگان ؛ همرهي صعب است با ديوانگان
همرهي به عقل صاحب شرع را ؛ تا از او جوييم اصل و فرع را
همتي بايد قدم در راه زن ؛ صاحب آن خواه مرد و خواه زن
غيرتي بايد به مقصد رهنورد ؛ خانه پرداز جهان چه زن چه مرد
شرط راه آمد نمودن قطع راه ؛ بر سر رهرو چه معجر چه کلاه


در بيان تعرض آن شهسوار ميدان حقيقت از جهان تجرد به عالم تقيد و توجه و تفقد به خواهر خود بر مذاق عارفان گويد

پس ز جان بر خواهر استقبال کرد ؛ تا رخش بوسد الف را دال کرد
همچو جان خود در آغوشش کشيد ؛ اين سخن آهسته در گوشش کشيد
کاي عنانگير من آيا زينبي؟ ؛ يا که آه دردمندي در شبي؟
پيش پاي شوق زنجيري مکن ؛ راه عشق است اين، عنانگيري مکن
با تو هستم جان خواهر همسفر ؛ تو به پا اين راه کوبي من به سر
خانه سوزان را تو صاحبخانه باش ؛ با زنان در همرهي مردانه باش
جان خواهر در غمم زاري مکن ؛ با صدا بهرم عزاداري مکن
معجر از سر، پرده از رخ وا مکن ؛ آفتاب و ماه را رسوا مکن
هست بر من ناگوار و ناپسند ؛ از تو زينب گر صدا گردد بلند
هر چه باشد تو علي را دختري ؛ ماده شيرا کي کم از شير نري؟
با زبان زينبي شاه آنچه گفت ؛ با حسيني گوش، زينب مي شنفت
با حسيني لب هر آنچ او گفت راز ؛ شه به گوش زينبي بشنيد باز
گوش عشق آري زبان خواهد ز عشق ؛ فهم عشق آري بيان خواهد زعشق
با زبان ديگر اين آواز نيست ؛ گوش ديگر محرم اين راز نيست
اي سخنگو لحظه اي خاموش باش ؛ اي زبان از پاي تا سر گوش باش
تا ببينم از سر صدق و صواب ؛ شاه را زينب چه مي گويد جواب
گفت زينب در جواب آن شاه را ؛ کاي فروزان کرده مهر و ماه را
عشق را ازيک مشيمه زاده ايم ؛ لب به يک پستان غم بنهاده ايم
تربيت بوده است بر يک دوشمان ؛ پرورش در جيب يک آغوشمان
تا کنيم اين راه را مستانه طي ؛ هر دو از يک جام خوردستيم مي
هر دو در انجام طاعت کامليم ؛ هر يکي امر دگر را حامليم
تو شهادت جستي اي سبط رسول ؛ من اسيري را به جان کردم قبول



در بيان استفتاح آن سيده عالي مقدار از توجهات باطن آن سيد بزرگوار و بيتابي از تجليات معنوي آن حضرت و غش کردن بر مذاق اهل توحيد گويد

خودنمايي کن که طاقت طاق شد ؛ جان ، تجلي تو را مشتاق شد
حالتي زين به براي سير نيست ؛ خودنمايي کن در اينجا غير نيست
شرحي اي صدر جهان اين سينه را ؛ عکسي اي داراي حسن آيينه را


در بيان تجلي کردن جمال بي مثال حسيني از روي معني در آيينه ي وجود زينب خاتون سلام الله عليها از راه شهود به طور اجمال گويد

قابل اسرار ديد آن سينه را ؛ مستعد جلوه آن آيينه را
ملک هستي منهدم يکباره کرد ؛ پرده پندار او را پاره کرد
معني اندر لوح صورت نقش بست ؛ آنچه از جان خواست اندر دل نشست
خيمه زد در ملک جانش شاه غيب ؛ شسته شد زآب يقينش رنگ ريب
معني خود را به چشم خويش ديد ؛ صورت آينده را از پيش ديد
آفتابي کرد در زينب ظهور ؛ ذره اي زآن آتش وادي طور
شد عيان در طور جانش رايتي ؛ خرّ موسي صعقا، زآن آيتي
عين زينب ديد زينب را به عين ؛ بلکه با عين حسين، عين حسين
طلعت جان را به چشم جسم ديد ؛ در سراپاي مسمي اسم ديد
غيب بين گرديد با چشم شهود ؛ خواند بر لوح وفا نقش عهود
ديد تابي در رخ و بيتاب شد ؛ ديده خورشيد بين پر آب شد
صورت حالش پريشاني گرفت ؛ دست بيتابي به پيشاني گرفت
خواست تا بر خرمن جنس زنان ؛ آتش اندازد انا الاعلي زنان
ديد شه لب را به دندان مي گزد ؛ کز تو اينجا پرده داري مي سزد
رخ ز بيتابي نمي تابي چرا ؛ در حضور دوست بيتابي چرا
کرد خودداري ولي تابش نبود ؛ ظرفيت در خورد آن آبش نبود
از تجلي هاي آن سرو سهي ؛ خواست تا زينب کند قالب تهي
سايه سان بر پاي آن پاک اوفتاد ؛ صيحه زن غش کرد و بر خاک اوفتاد
از رکاب اي شهسوار حق پرست ؛ پاي خالي کن که زينب شد ز دست
شد پياده بر زمين زانو نهاد ؛ بر سر زانو سر بانو نهاد
پس در آغوشش نشانيد ونشست ؛ دست بر دل زد ،دل آوردش به دست
گفتگو کردند با هم متصل ؛ اين به آن و آن به اين از راه دل
ديگر اينجا گفتگو را راه نيست ؛ پرده افکندند و کس آگاه نيست

 
تبلیغات

http://ketabestan.ir/images/logo.png

جهت تبادل لینک و تبلیغات در سایت، با ایمیل زیر تماس بگیرید:

joulaei_maddah@yahoo.com

نظرسنجی
چگونه با سايت هئيت آشنا شديد؟
 
آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز572
mod_vvisit_counterدیروز3594
mod_vvisit_counterاین هفته17602
mod_vvisit_counterهفته گذشته23281
mod_vvisit_counterاین ماه58858
mod_vvisit_counterماه گذشته53285
mod_vvisit_counterکل بازدیدها1737037

در 20 دقیقه گذشته : 54
آی پی شما : 54.81.177.140
,
امروز : 03 مرداد 1393

طراحي سايت و بهينه سازي وب سايت توسط الماس شهر