|
نوشته شده توسط حاج محسن جولايي
|
|
شنبه, 24 مهر 1389 ساعت 00:12 |
|
حضرت سیدالشهدا (ع) از زبان عمان سامانی (از عرفای قرن دهم) که به صورت کشف و شهود واقعه را تماشا نموده و در قالب شعر در آورده است
در بيان عنانگيري خاتون سراپرده عظمت و کبريايي حضرت زينب خاتون، سلام الله عليها که آن يکه تاز ميدان هويت را ، خاتمه متعلقات بود و شرذمه يي از مراتب و مقامات آن ناموس رباني و عصمت يزداني که در عالم تحمل بار محنت ،کامل بود و وديعت مطلقه را واسطه و حامل، بر مذاق عارفان گويد: ا خواهرش بر سينه و بر سر زنان ؛ رفت تا گيرد برادر را عنان سيل اشکش بست بر شه راه را ؛ دود آهش کرد حيران شاه را در قفاي شاه رفتي هر زمان ؛ بانک مهلاَ مهلاش بر آسمان کاي سوار سرگران کم کن شتاب ؛ جان من لختي سبکتر زن رکاب تا ببوسم آن رخ دلجوي تو ؛ تا ببويم آن شکنج موي تو شه سراپا گرم شوق و مست ناز ؛ گوشه چشمي به آن سو کرد باز ديد مشکين مويي از جنس زنان ؛ بر فلک دستي و بر دستي عنان زن مگو مرد آفرين روزگار ؛ زن مگو بنت الجلال ، اخت الوقار زن مگو خاک درش نقش جبين ؛ زن مگو دست خدا در آستين باز دل بر عقل مي گيرد عنان ؛ اهل دل را آتش اندر جان زنان ميدراند پرده اهل راز را ؛ ميزند با ما مخالف ساز را پنجه اندر جامه جان مي برد ؛ صبر و طاقت را گريبان مي درد هر زمان هنگامه اي سر مي کند ؛ گر کنم منعش فزونتر مي کند اندر اين مطلب عنان از من گرفت ؛ من از او گوش او زبان از من گرفت مي کند مستي به آواز بلند ؛ کاينقدر در پرده مطلب تا به چند؟ سرخوش از صهباي آگاهي شدم ؛ ديگر اينجا زينب اللهي شدم مدعي گو کم کن اين افسانه را ؛ پند بي حاصل مده ديوانه را کار عاقل رازها بنهفتن است ؛ کار ديوانه پريشان گفتن است خشت بر دريا زدن بي حاصل است ؛ مشت بر سندان نه کار عاقل است ليکن اندر مشرب فرزانگان ؛ همرهي صعب است با ديوانگان همرهي به عقل صاحب شرع را ؛ تا از او جوييم اصل و فرع را همتي بايد قدم در راه زن ؛ صاحب آن خواه مرد و خواه زن غيرتي بايد به مقصد رهنورد ؛ خانه پرداز جهان چه زن چه مرد شرط راه آمد نمودن قطع راه ؛ بر سر رهرو چه معجر چه کلاه
در بيان تعرض آن شهسوار ميدان حقيقت از جهان تجرد به عالم تقيد و توجه و تفقد به خواهر خود بر مذاق عارفان گويد
پس ز جان بر خواهر استقبال کرد ؛ تا رخش بوسد الف را دال کرد همچو جان خود در آغوشش کشيد ؛ اين سخن آهسته در گوشش کشيد کاي عنانگير من آيا زينبي؟ ؛ يا که آه دردمندي در شبي؟ پيش پاي شوق زنجيري مکن ؛ راه عشق است اين، عنانگيري مکن با تو هستم جان خواهر همسفر ؛ تو به پا اين راه کوبي من به سر خانه سوزان را تو صاحبخانه باش ؛ با زنان در همرهي مردانه باش جان خواهر در غمم زاري مکن ؛ با صدا بهرم عزاداري مکن معجر از سر، پرده از رخ وا مکن ؛ آفتاب و ماه را رسوا مکن هست بر من ناگوار و ناپسند ؛ از تو زينب گر صدا گردد بلند هر چه باشد تو علي را دختري ؛ ماده شيرا کي کم از شير نري؟ با زبان زينبي شاه آنچه گفت ؛ با حسيني گوش، زينب مي شنفت با حسيني لب هر آنچ او گفت راز ؛ شه به گوش زينبي بشنيد باز گوش عشق آري زبان خواهد ز عشق ؛ فهم عشق آري بيان خواهد زعشق با زبان ديگر اين آواز نيست ؛ گوش ديگر محرم اين راز نيست اي سخنگو لحظه اي خاموش باش ؛ اي زبان از پاي تا سر گوش باش تا ببينم از سر صدق و صواب ؛ شاه را زينب چه مي گويد جواب گفت زينب در جواب آن شاه را ؛ کاي فروزان کرده مهر و ماه را عشق را ازيک مشيمه زاده ايم ؛ لب به يک پستان غم بنهاده ايم تربيت بوده است بر يک دوشمان ؛ پرورش در جيب يک آغوشمان تا کنيم اين راه را مستانه طي ؛ هر دو از يک جام خوردستيم مي هر دو در انجام طاعت کامليم ؛ هر يکي امر دگر را حامليم تو شهادت جستي اي سبط رسول ؛ من اسيري را به جان کردم قبول
در بيان استفتاح آن سيده عالي مقدار از توجهات باطن آن سيد بزرگوار و بيتابي از تجليات معنوي آن حضرت و غش کردن بر مذاق اهل توحيد گويد
خودنمايي کن که طاقت طاق شد ؛ جان ، تجلي تو را مشتاق شد حالتي زين به براي سير نيست ؛ خودنمايي کن در اينجا غير نيست شرحي اي صدر جهان اين سينه را ؛ عکسي اي داراي حسن آيينه را
در بيان تجلي کردن جمال بي مثال حسيني از روي معني در آيينه ي وجود زينب خاتون سلام الله عليها از راه شهود به طور اجمال گويد
قابل اسرار ديد آن سينه را ؛ مستعد جلوه آن آيينه را ملک هستي منهدم يکباره کرد ؛ پرده پندار او را پاره کرد معني اندر لوح صورت نقش بست ؛ آنچه از جان خواست اندر دل نشست خيمه زد در ملک جانش شاه غيب ؛ شسته شد زآب يقينش رنگ ريب معني خود را به چشم خويش ديد ؛ صورت آينده را از پيش ديد آفتابي کرد در زينب ظهور ؛ ذره اي زآن آتش وادي طور شد عيان در طور جانش رايتي ؛ خرّ موسي صعقا، زآن آيتي عين زينب ديد زينب را به عين ؛ بلکه با عين حسين، عين حسين طلعت جان را به چشم جسم ديد ؛ در سراپاي مسمي اسم ديد غيب بين گرديد با چشم شهود ؛ خواند بر لوح وفا نقش عهود ديد تابي در رخ و بيتاب شد ؛ ديده خورشيد بين پر آب شد صورت حالش پريشاني گرفت ؛ دست بيتابي به پيشاني گرفت خواست تا بر خرمن جنس زنان ؛ آتش اندازد انا الاعلي زنان ديد شه لب را به دندان مي گزد ؛ کز تو اينجا پرده داري مي سزد رخ ز بيتابي نمي تابي چرا ؛ در حضور دوست بيتابي چرا کرد خودداري ولي تابش نبود ؛ ظرفيت در خورد آن آبش نبود از تجلي هاي آن سرو سهي ؛ خواست تا زينب کند قالب تهي سايه سان بر پاي آن پاک اوفتاد ؛ صيحه زن غش کرد و بر خاک اوفتاد از رکاب اي شهسوار حق پرست ؛ پاي خالي کن که زينب شد ز دست شد پياده بر زمين زانو نهاد ؛ بر سر زانو سر بانو نهاد پس در آغوشش نشانيد ونشست ؛ دست بر دل زد ،دل آوردش به دست گفتگو کردند با هم متصل ؛ اين به آن و آن به اين از راه دل ديگر اينجا گفتگو را راه نيست ؛ پرده افکندند و کس آگاه نيست
|